نقطه.ته خط
منگنه شو به تاریخ

از امشب خیلی چیزا عوض میشه . همیشه این لحظه رو به خاطر بسپار، من برای خودمو خوب یادمه، زندگی جدیدت مبارک :)

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ - نسيم


هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست.

همه‌ی حرف‌ها را باید گفت. هیچ حرفی نباید بماند برای نگفتن. سکوتِ سرشار از ناگفته‌ها بد است. این‌را به قیمت یک حسرت بزرگ فهمیده‌ام، به وسعت یک غم بزرگ مسلط بر دل. حرف‌ها اگر گفته نشوند می‌مانند، هیچ جایی نمی‌روند. خیلی زود به غصه تبدیل می‌شوند، تغییر ماهیت می‌دهند ولی از بین نمی‌روند. این‌ها از پلاستیک‌ها هم سگ‌جان‌ترند، هیچ‌وقت تجزیه نمی‌شوند. می‌مانند. برخی‌ها می‌گویند گذشت زمان هر چیزی را پیر می‌کند، می‌گویند بگذار زمان بگذرد آن‌وقت می‌بینی که حرف‌های نگفته‌ات چطور مُرده‌اند. اینان نمی‌دانند حرف‌های نگفته یعنی چه، نمی‌دانند حسرت مانده بر دل یعنی چه. آن‌ها زر می‌زنند. زمان، قرص استامینوفن است بنظرم؛ یعنی یک مسکن بیش‌تر نیست. یک مدتی را فراموش‌ت می‌شود، می‌توانی بخندی؛ فکر می‌کنی همه چیز خوب شده ولی اشتباه می‌کنی. هیچ چیزی عوض نشده. حرف‌های نگفته‌ات هنوز هستند گوشه‌ی دل‌ت و مدام خودشان را مرور می‌کنند، آن‌قدر می‌گویند که گریه‌ات بگیرد. خاصیت‌شان همین است. حرف‌های نگفته، حرف‌های اشک‌آورند. بی‌رحم‌اند.*

 

* http://oghlon.ir/untold-words

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ - نسيم


A men

کاش یک بمب همه ما را نابود می کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ - نسيم


Melpomene

من به دردهای مزمن معتادم .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ - نسيم


 

 

I'm not loving you, the way I wanted to
What I had to do, had to run from you
I'm in love with you but the vibe is wrong
And that haunted me, all the way home
So you never know, never never know
Never know enough, 'til it's over love
'Til we lose control, system overload
Screamin' "No! No! No! N-No!"
I'm not loving you, the way I wanted to
See I wanna move, but can't escape from you
So I keep it low, keep a secret code
So everybody else don't have to know


So keep your love locked down
Your love locked down
Keepin' your love locked down
Your love locked down
Now keep your love locked down
Your love locked down
Now keep your love locked down
You lose


I'm not lovin' you the way I wanted to
I can't keep my cool, so I keep it true
I got somethin to lose, so I gotta move
I can't keep myself, and still keep you too
So I keep in mind, when I'm on my own
Somewhere far from home, in the danger zone
How many times did I tell ya fo it finally got through
You lose, you lose
I'm not lovin' you, the way I wanted to
See I had to go, see I had to move
No more wastin' time, you can't wait for life
We're just wastin' time, where's the finish line


So keep your love locked down
Your love locked down
Keepin' your love locked down
Your love locked down
Now keep your love locked down
Your love locked down
Now keep your love locked down
You lose


I'm not lovin you, the way I wanted to
I bet no one knew, I got no one new
I know I said I'm through, but got love for you
But I'm not lovin' you, the way I wanted to
Gotta keep it goin', keep the lovin' goin'
Keep it on a roll, only God knows
If I be with you, baby I'm confused
You choose, you choose
I'm not lovin' you, the way I wanted to
Where I wanna go, I don't need you
I've been down this road, too many times before
I'm not lovin' you, the way I wanted to


So keep your love locked down
Your love locked down
Keepin' your love locked down
Your love locked down
Now keep your love locked down
Your love locked down
Now keep your love locked down
You lose, you lose
You lose, you lose
You lose

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ - نسيم


خودسانسوری مرگ ماست؟!

 

هر چند که ادبیات بهترین ابزاری ست که انسان ابداع کرده تا با آن دیگران را به استهزا بگیرد ، با این حال بر آفریدگار کسی درود می فرستم که گفت خاموشی تقوای ما نیست.   

 پی نوشت :‌ Diverted

                                

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ - نسيم


یادگاری از قرون وسطا

 

ناشناسی گفت : حتی خدا هم ایده آل نیست .

...

به همه مان گفته اند که هر کس به اندازه ی توانایی هایش وظیفه دارد. این همه تاکید فقط بر سر وظیفه بودنش هست ، که مشخصا چیزی ست کاملا جدا از آنچه انتظار خوانده می شود. می دونم! بوی گند حماقت وقتی بلند میشه که کاری فقط از روی رفع تکلیف انجام بشه . از طرفی هم خوشحالیم از اینکه خوب درک کرده ایم که عام ترین مردم آنهایی هستند که سعی می کنند متفاوت باشند. با این حال در کنارش کاملا قبول دارم که زمانی که مردم همسان بیندیشند ، در واقع کسی به اندیشیدن نمی پردازد... وای که چقدر اینجور موقع ها دوست دارم آینده زودتر خودشو به همه نشون بده .

می گویم افکار، و نمی گویم اعمال. همین افکاری از قبیل این که دنیا باید عوض شود ، یا در حالت بهتر ما باید دنیا رو عوض کنیم ... شاید همه تراوشات ذهن های رویاپردازی هستند که تا بوده و بوده قابل احترام اند. ولی کمی جلوتر که می رویم معمولا می بینیم حقیقتا کسی داستان را دنبال نمی کند ؛ داستانی قدیمی که همیشه مرور می شد. مروری بی فایده که بیشتر ما رو به به دنیا و آدم هاش مشغول می کرد و کمتر به خود ما .  با این حساب بهتر که دست از تکرار مکررات برداریم.

داستان ها پیش می روند و تمام می شوند و دوباره شروع می شوند و می خواهند چیزهایی رو به ما بفهمانند ؛ غافل از اینکه ذهن داستان پرداز هم نمی تواند این داستان را پردازش کند .

... آن روز از بهترین روزهای دنیا بود.

 

پ.ن : در پست قبل  گفتم خوشبختی آدم ها با هم فرق داره ؛ ولی نگفتم چرا . من تفاوتش رو توی تفاوت چاه و راه و ماه می بینم . این رو هم الان در ادامه ی بحث خوشبختی اضافه می کنم که به طرز عجیبی احساس میکنم همه یک جور بدبخت می شوند . الان این رو می گم ، هرچند دلیلی نداره که پشت این حرف دلیل یا منطق محکمی باشه. فقط شرح احساسی عجیب یا مقطعیه.که کسی احساس را با اندیشه پاسخ نمی دهد.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ - نسيم


وی اکسپت یو وان آو آس

 

خیلی وقت بود که می خواستم پستی بگذارم.  ولی موضوعش، یا بهتر بگم هدفی که قرار بود دنبال بشه رو خودم هم کامل درک نکرده بودم . مرحله ای بود پر از افکار پخش و پلایی که هر چه سریع تر می خواستن به نتیجه برسن .

به چیز بزرگی فکر می کردم ، به عملی شدن فکری که همیشه وجودش رو حس می کردم و اخیرا خیلی بیشتر مشغولم کرده بود. اسمش نمی دانم چی ست . نمی دانم ،شاید پر رنگ تر کردن خودآگاه این نمی دانم چی ، بی ربط نباشد به تلاش برای بیشتر فهمیدن، بیشتر دانستن و...  هرچند هنور هم نمی گویم آدم شدن یا هر چیزی. فقط می گویم تلاش . شاید تلاشی برای رسیدن به چیزی که نبودش را بفهمی و نیاز به آن را با تمام وجود حس کنی، که معتقدم احساس نیاز مهمترین مرحله در اینجاست.

بی شک تو سن ما و حتی خیلی قبل تر ،واسه این چیزا خیلی فکر شده و من نیامده م بگم که به جز فکر کردن به اینها و اینکه چقدر این افکار دغدغه ی ماست ، واقعا چه کارهایی در این جهت کرده ایم. (که دیگه خیلی وقتا حالم حتی از کلمه دغدغه هم بهم می خوره!) ولی نمی دونم چرا همیشه بعد از دنبال کردن همه حرفای قبل حس می کنم که وقتی همه با خودشون رو راست باشن می بینن که معمولا (یا شایدم فعلا) یا کاری از پیش نبرده ایم،یا در حالت دوم (و به نظرم بدتر)، چقدر هوشیارانه این فعالیت هامون بهانه ای بوده در جهت پیشبرد اهداف دیگه. و ای کاش که همون اولی بود فقط!

همه مشغولند.همه دارن یه کارایی می کنن. همه دارن می خونن. همه دارن می بینن. همه دارن می فهمن. این خیلی خوبه. هیچ کس بیکار نیست که بخواد به حرفایی که من یا خیلی های دیگه می زنیم فکر کنه. راستی که چقدر همه ی آدم ها شبیه هم شدن. یه مدت فکر می کردم که میشه یه جماعتی تشکیل داد و یه کارایی کرد. (یادم میاد روزهایی رو، که وقتی خواستم جز برای خودم جای دیگه ای هم مثل اینجا بنویسم، یکی از دلایلم همین بود.) شاید کسانی پیدا می شدند که احتمال می دادم ذهن شون مستعد تخریب باشه؛ تخریب از نوع سازنده! نمی دونم اسم خوبیه یا نه؛ ولی لااقل در مورد خودم خیلی وقتا این حس رو دارم. راستی که چقدر همه ی آدم ها شبیه هم شدن. هیچ کس بیکار نیست که بخواد به حرفایی که من یا خیلی های دیگه می زنیم فکر کنه. این خیلی خوبه. همه دارن می فهمن. همه دارن می بینن. همه دارن می خونن. همه دارن یه کارایی می کنن. ولی ، اصلاح می کنم : همه جدا جدا مشغولند. شاید این هم به خاطر اینه که خوشبختی آدم ها با هم خیلی فرق داره ؛ خیلی. بهش فکر کن دوست من. ( که اگر واژه ی دیگری به ذهنم می رسید،هیچوقت  اینجا « دوست من » نمی خواندمت!)

 

*آیا کسی هست که متذکر شود؟!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧ - نسيم


Noise

 

وقتی در تاریکی محض باشی فقط می توانی فکر کنی .

تجربه به من نشان داده که افکاری که راه می روند تا به جایی برسند هیچ گاه به نتیجه نمی رسند . شاید اگر مثل دوی استقامت باشند ، من و تو هم به جایی برسیم . می دانم! مشکل گم کردن راه نیست ؛  این همه راه های در حال احداث این مغز را خسته کرده . راه هایی که گاهی تقاطع آزاردهنده شان مانع سرعت گرفتن می شود .

این منم ؛بالای پل ایسناده ام و نگاه می کنم:

سمت راست؛چراغ های قرمز؛هشدار به عقبی برای ترمز؛من پشت سر آخرین ماشین.

سمت چپ؛چراغ های زرد؛نور بالا برای هشدار به جلویی؛من رو در روی جلوترین ماشین.

وقبی مسواک می زنم فکر می کنم .وقتی این همه فشار را مسواک می زنم فکر می کنم. مسواک می زنم و در آینه نگاه می کنم .از خودم می پرسم "فکر اگر بیمار شد راه نجاتش هست؟" و  در سکوت سرسام آوری  می گویم:"هست؟ نیست! " و تکرار می کنم :‌ "نیست؟ هست!...هست؟ نیست!..." باز هم باید بدانم ؛ در نزدیکی همین آینه ای که رو به آینده است ، روزی همه چیز مشخص می شود . همین جا .

آنقدر تکرار می کنم که نمی فهمم  بالاخره به کجا رسیدم . و یادم می افتد که بیش از معمول سر در گمم و این نگرانم می کند . من می ترسم ؛ از این دامن زدن های خودآگاهانه ؛از این بیگانه گویی ها ؛ از این پراکندگی های منسجم ... من از همین نگفتن هاست که می ترسم .

وقتی در تاریکی محض باشی فقط می توانی بترسی.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ - نسيم


Ataraxia

 

شیطان روزی با من چنین گفت : "خدا را نیز دوزخی هست ؛ دوزخ او عشق به انسان است."

و چندی پیش شنیدم که گفت : "خدا مرده است . رحم خدا به انسان او را کشت ."

 

*چنین گفت زرتشت (بخش دوم؛درباره ی رحیمان)

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ - نسيم